
آواز عاشقانه ي ما در گلو شكست
حق با سكوت بود،صدا در گلو شكست
دیگر دلـم هــواي سـرودن نمي كند
تنها بـهانـه ي دل مـا در گلو شکست
سـربسته مـاند بغـض گره خورده در دلم
آن گريه هاي عـقده گشا در گلو شكست
اي داد ، كس به داغ دل باغ، دل نداد
اي واي ، هاي هاي عزا در گلو شكست
آن روزهاي خوب كه ديديم ، خواب بود
خوابم پريد و خاطره ها در گلو شكست
« بادا » مباد گشت و « مبادا » به باد رفت
« آيا » ز ياد رفـت و « چـرا » در گلو شكـست
فرصـت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرين و آفرين و دعا در گلو شكست
تا آمـدم كـه بـا تـو خداحافـظـي كـنـم
بغـضـم امان نداد و خدا... در گلو شکست
یه وقتایی آدم یه حالی داره که خودشم نمیدونه چشه
من الان اونم دقیقا!!!
دو قطره آب كه به هم نزديك شوند، تشكيل يك قـطره ی بـزرگ تر مي دهند اما
دو تکه سنگ هيچگاه با هم يكي نمي شوند.
پس هرچه سخت تر و قالبي تر باشيم فهم ديگران برايمان مشكل تر و درنتيجه
امکان بزرگ تر شدنمان نيز كاهش مي يابد.
آب در عـين نـرمي و لطـافت در مقايسه با سنـگ،به مــراتـب سـرسـخت تر و دررسیدن به هدف خود لجوج ترو مصمم ترست.سنگ، پشت اولين مانع جدّي می ایستد
اما آب، راه خـود را به سمت دريـا می یابد.
در زندگي، معناي واقعي سرسختي و استـواري و مصمـم بودن را، در نرم دلی و
گذشت بايد جست وجو كرد؛گاهي نمي توان بخشيد و گذشت ...اما مي توان چشمان
را بست و عبور كرد.گاهي مجبور مي شوي ناديده بگيري،گاهیلازم است كوتاه بيايي...
پس،گاهي نگاهـت را به سـمت ديگـر بـدوز كه نبيني امـا با آگـاهی و شناخـت،و آن گاه
بخشیدن را خواهی آموخت.
کارم ز غمت به جان رسیدست
فــریـاد بـر آسـمـان رسیـدست
نتـوان گلـه ی تـو کـرد اگرچـه
از دل به سـر زبان رسیـدست
در عشـق تـو بـر امـیـدٍ سودی
صــد بـار مــرا زیـان رسیـدست
هــرجـا کـه رسـم بـرابـر مـن
انـدوه تـو در مـیان رسیدست
این آب ز فـــرق برگـذشته است
وین کارد بر استخوان رسیدست
انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده ی مورد
اطمینان خود کمک می گرفت. راننده ی وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه
همـیشه در طول سخنـرانی ها در مـیان شـنوندگان حـضـور داشـت به طـوری کـه بـه
مباحث انیشتین تسلّط پـیـدا کرده بود ! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه
بـود با صـدای بلـند گـفت که خـیلـی احساس خستگی می کند؟ راننده اش پیشنهاد
داد که آن ها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتن سخنرانی کند چرا که انیشتین
تنـها در یـک دانشگاه استـاد بود و در دانـشگاهـی که سـخـنرانی داشت کـسی او را
نمی شناخت و طبـعا نمـی توانستند او را از رانـنـده ی اصـلی تشخیص دهند.
انیشتین قبول کرد،اما در مورد این که اگر پس از سخنرانی سؤالات سختی از
وی
بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.
به هر حال سخـنرانی راننده به نحـوی
عالی انـجام شد ولـی تـصـوّر انیشتین
درست از آب درآمـد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سؤالات خود
کـردند.
در این حال راننده ی باهوش گفت: سؤالات شما به قــدری ساده هستند که
حتی راننده ی من نیز می توانـد به آن ها پاسـخ دهد.سپس انیشتین از میان حضـار
برخاست و به راحتی به سـؤالات پاسخ داد به حدّی که باعث شگفتی حضار شد!
دست عشق از دامن دل دور بـاد!
میتوان آیا به دل دستور داد؟
میتـوان آیا به دریا حكـم كـرد
كه دلـت را یادی از ساحـل مباد؟
مـوج را آیا تـوان فـرمـود: ایست!
بـاد را فـرمـود: بایـد ایـستاد؟
آن كـه دستور زبان عـشق را
بـیگــــزاره در نـهــاد مـا نـهــاد
خــوب میدانـسـت تـیـغ تـیـز را


